احمد احمدى بيرجندى
26
مناقب علوى در شعر فارسى ( فارسى )
اگر كارزار على نيستى * شدى اهل اسلام را كار ، زار سپر بود در پيش دين تيغ او * همى كرد در راه حق جان سپار به مردى حديث على گو ، مگوى * كه رستم چه كردست و اسفنديار مريد على باش نه خصم او * كه اين در جوالست و آن در جوار چو گوئى به علم على بود كس * خرد گويد از روى من شرمدار سرافراز از اصحاب و ز اهل بيت * همى كن ز هر يك جدا افتخار و ليكن يقين دان كه فاضلتر است * محمّد ز پنج و على از چهار چو باغيست دين و پيمبر درخت * شريعت چو شاخ و امامان چو بار مبين دشمنان على را ؛ چرا * كه بىنور باشند اصحاب نار ببين شيعتش را كه ديده نه اى * جمال جوانان دار القرار 27 سپاه هُدى را كفايت بود * على پهلوان و نبى شهريار على چون محمّد نگويم كه هست * رَهى چون بود چون خداوندگار ولى گويم از امّتش بهتر است * يكى مرد باشد فزون از هزار ز بعد على يازده سيّدند * به ميدان دين در ، ز عصمت سوار ز جدّ و پدر يافته علم دين * نه از روزگار و نه ز آموزگار يكى مانده زيشان نهان در جهان * جهانى ازو مانده در انتظار